پای عادت ز گریز از تو ندارم چه کنم؟
بی شراب لب ِ لعلِ تو خمارم چه کنم؟
برگ افتاده ی پاییز نگاهت شده ام
زرد و پژمُرده شده دیده ی زارم، چه کنم؟
سرد و خاموش نشستم چو غریبی تَه باغ
باغ هم منتطرِ توست بهارم ، چه کنم؟
آتشی بر دلم افتاد ز دوری که مپُرس
بردی از سینه ی پُر درد قرارم، چه کنم؟
منِ خاکسترِ جا مانده از این آتش عشق
جگرم سوخت، دلم سوخت، نگارم چه کنم؟